تبليغاتX
جبهه ها
خاطرات و دست نوشته های یک بازمانده جنگ

اولين سمينار ائمة جمعة استان‌هاي قزوين و زنجان در مناطق جنگي و در كنار رزمندگان برگزار شد. رزمندگان گردان‌هاي مختلف هم در كنار اين سمينار جمع شده بودند. وقتي جلسه در گرماي بعدازظهر تابستان به پايان رسيد، بهترين راه براي رهايي از آن گرما، شنا بود. آن روز در ميان رزمندگان، سيد روحاني 73 ساله نيز به سمت رودخانه كارون آمد. كنار شط ايستاد و رزمندگان يكي‌يكي مشغول شنا شدند. هيچ‌كس فكر نمي‌كرد پيرمرد با اين سن و سالش هوس شنا داشته باشد.

وارد آب شد و با رزمندگان مشغول شنا شد. با «سيد كمال موسوي» كه غواصي ماهر بود مسابقه گذاشت. بعدها بچه‌ها فهميدند او نوة اين عالم پير زنده‌دل است. وقتي از آب بيرون آمد، بين رزمندگان از خاطرات دوران جواني و شنا در رود فرات در دوران تحصيل در نجف سخن گفت.

آن روز من هم در جمع شناكنان بودم. او را خوب مي‌شناختم. همان كسي بود كه روزي بر بالين من حاضر شده بود؛ درست موقعي كه همه از من دست شسته بودند.

عروسي يكي از فرزندانش بود. مهمان بوديم. هفت ساله بودم. آن روز شيطنت‌هاي كودكانه و جست‌وخيز، كار دست من داد و عروسي را براي مدتي به‌هم زد. در طبقة دوم در بالكن مشغول بازي بودم كه به حيات سقوط كردم و سمت چپ سرم به لبة باغچه خورد و با سري كه از وسط دو نيم شده بود يك هفته در كما بودم. خدابيامرز مادرم مي‌گفت: وقتي از بيمارستان و پزشكان نااميد شديم، از حاج آقا خواستيم تا بر بالينت حاضر شود. او دست روي سرت گذاشت و دعايي خواند. وقتي رفت، تو به هوش آمدي.

آن كسي كه به دعايش چشمانم باز شد تا امروز قلم به دست بگيرم، كسي جز آيت‌الله سيد‌حسن شالي نبود؛ سيدي كه در سال 1293 در روستاي شال در پنجاه كيلومتري جنوب قزوين و در خانواده‌اي متدين و علاقه‌مند به اهل‌بيت (عليهم‌السلام) به دنيا آمد. آقا سيد وقتي خود را شناخت با روحانيان زيادي در روستا آشنا شد. زماني كه آيت‌الله حاج شيخ محمد مجتهد از دنيا رفت و مردم از كرامات او داستان‌ها نقل مي‌كردند، پدر سيدحسن او را به مكتب‌خانه مرحوم شيخ محمدباقر برد و چند سالي را در كنار كودكان شال به سوادآموزي پرداخت. عشق پدر به روحاني شدن پسر در دوران استبداد رضاخاني موجب شد تا پدر، سيد حسن را از مرزهاي ممنوعه بگذراند و او را كنار بارگاه مولي‌الموحدين اميرالمؤمنين (ع) برساند.

پدر، او را به جد بزرگوارش سپرد و خود راهي شال شد. سيدحسن در كنار بهره‌مندي از انوار مرقد مطهر حضرت، دروس عالي خارج فقه و اصول را هم از محضر آيات بزرگ سيد عبدالهادي شيرازي و سيد ابوالقاسم خويي پشت سر نهاد و روح خود را در محضر عارف بزرگ سيد علي آقا قاضي صيقل دهد. او كه اجازة اجتهاد خود را از بزرگ مرجع جهان تشيع، آيت‌الله حاج سيد ابوالحسن اصفهاني گرفته بود، پس از سقوط حكومت ديكتاتوري رضاخان براي ديدن اقوام به شال آمد، اما اوضاع شال را چنان ديد كه نياز به وجود او دارد و ماندگار شد.

بيش از پنجاه سال به رتق و فتق امور ديني و اجتماعي شال پرداخت. در كنار بناي مسجد جامع و اولين دبستان اسلامي، عده‌اي از نوجوانان مشتاق را به حوزه درس خود فراخواند و حوزه فعاليت خود را به روستاهاي اطراف گسترش داد تا آنكه عده‌اي از متدينان و بازاريان قزوين كه آوازة كار او را شنيده بودند به شال آمدند و از او خواستند كه به قزوين مهاجرت كند و به اوضاع علمي مدارس علميه رونق بخشد.

با مهاجرت آيت‌الله سيد حسن به قزوين، مدرسه علميه قديمي آن شهر را كه تقريباً متروك شده بودند، آباد شد. او حركت‌هايي عليه رژيم ستم‌شاهي پايه‌گذاري كرد و دست به افشاگري زد. خانه‌اش به يكي از اركان مبارزه با حكومت استبدادي پهلوي تبديل شده بود.

در سال 1345 ساواك او را دستگير و زنداني كرد، اما دست از مبارزه برنداشت و با كمك شاگردان جوانش حلقه مبارزات محكمي داير كرد و در اوج مبارزات مردم در سال 57 نخستين گام‌هاي محكم را براي فروپاشي رژيم طاغوت برداشت.

تابستان 66 به كردستان اعزام شديم؛ تحت فرماندهي شهيد نصرالهي، فرمانده سپاه بانه. نصرالهي آمد و دستورات لازم را براي تقسيم بچه‌ها صادر كرد و ما چند نفر كه تقريباً نسبت به بقيه جثة كوچك‌تري داشتيم، سهميه گردان سيد‌الشهدا(ع) مستقر در جاده بانه ـ مريوان شديم. روز بعد، پس از تحويل برگة معرفي، ما را به روستاي ولي‌آباد بخش بويين بانه اعزام كردند. پايگاه مستقر در اين روستا پنج نفر نيرو داشت كه همة آنها سرباز وظيفه بودند و ما هر دو بسيجي با يك نام و فاميلي؛ و جمعاً شديم هفت نفر.

پايگاه بر روي تپه و مشرف به روستاي منطقه بود. در درون روستا مسجدي بزرگ براي اهالي سي خانواري ولي‌آباد وجود داشت كه يك برادر پاسدار و يك نفر وظيفه و يك پيشمرگ كرد در آن حضور داشتند.

در غروب يكي از روزها مشغول كمك به مردم روستا براي جابه‌جايي محصولات كشاورزي بوديم كه نگهبان پايگاه سراسيمه به درون روستا آمد و خطاب به فرمانده پايگاه گفت: در پايگاه قديمي يك نفر كه صورت خود را پوشانده بود و لباس كردي به تن داشت، با دست به من علامت داد و پارچة روي صورت خود را كنار زد، خنده‌اي كرد و به طرف تپه‌هاي اطراف رفت.

به دستور فرمانده، بچه‌ها سريع دست از كار كشيدند و به سرعت وارد پايگاه شدند. يكي از بچه‌ها اسلحة كلاشينكف را برداشت و به سوي پايگاه مورد نظر رفت. پس از نيم ساعت جستجو دست خالي برگشت. فرمانده اين اتفاق را يك هشدار خواند و دستور داد تا بچه‌ها سلاح‌هاي خود را چك كنند و براي درگيري احتمالي آماده باشند.

شب پاس دوم بوديم. بايد ساعت يازده تا دو نيمه شب در سنگر يك و در كنار ميدان مين و پشت سيم‌خاردارها نگهباني مي‌داديم. پس از اقامه نماز مغرب و عشا و صرف شام براي تجديد قوا وارد سنگر شدم تا كمي استراحت كنم كه هنگام نگهباني خوابم نبرد.

هنوز چشم‌هايم گرم نشده بود كه با صداي فرياد فرمانده از خواب پريدم. حضرتي مدام فرياد مي‌زد: محمدرضايي!... بدو اسلحه‌ات را بردار كه كومله‌ها حمله كرده‌اند!

خواب‌آلود و مات و مبهوت به نظاره فرمانده نشسته بودم كه ناگهان او دوباره وارد سنگر شد و با فريادي دوباره از من خواست تا به سنگر شماره يك بروم.

اسلحه، سينه خشاب، دو عدد نارنجك، و كفش‌هاي كتاني را در هر دو دست‌هايم جاي دادم و سينه‌خيز به سمت سنگر يك به صورت نيم خيز حركت كردم. وقتي وارد سنگر شدم. اصابت اولين تير را به پايه سايبان سنگر احساس كردم. براي اينكه اطراف خود را به خوبي رصد كنم، نيم‌خيز شدم، دومين تير به صورت لايي از پشت و از وسط پاهايم به ديواره سنگر خورد. به محض نشستن، تير سوم به جايي اصابت كرد كه چند لحظه قبل سرم در آنجا قرار گرفته بود.

مات و مبهوت از اتفاقي كه در حال رخ دادن بود، كنترل مين تلويزيوني را در دستانم قرار دادم. اسلحه را مسلح كردم و سپس كفش‌هايم را پوشيدم. صداي رگبار مسلسل‌ها از روبرو به گوش مي‌رسيد و تيرها پس از اصابت به خاكريز، گرد و خاكي بلند مي‌كردند و زوزه‌كشان خاموش مي‌شدند.

فرمانده دايم به سنگرها سركشي مي‌كرد و به بچه‌ها به خاطر صرفه‌جويي دستور مي‌داد كه تا مي‌توانند از تيراندازي پرهيز كنند.

وقتي براي چندمين بار براي سركشي به سنگرم آمد، علت عدم تيراندازي را پرسيدم. گفت: الآن وقت سؤال و جواب نيست. هوشيار باش. تا ضدانقلاب از اين نقطه وارد پايگاه نشود!

در همين گير و دار و صداي بلندي توجه مرا به خود جلب كرد. يكي آن طرف خاكريز با فرياد گفت: اگر تسليم شديد كاري با شما نداريم، اما اگر ما شما را بگيريم، ديگر زنده نخواهيم ماند. فرمانده با صداي بلند جواب او را داد. مدتي گذشت هفت نفر در مقابل بيست نفر مقاومت كردند. قريب به پنج ساعت درگيري ادامه داشت؛ وقتي آنان از تصرف پايگاه نااميد نشدند به يكباره دست به كاري پليد زدند.

كسي كه فرماندهي كومله‌ها را در اختيار داشت براي تخريب روحيه ما با صداي بلند دستور تخريب مسجد روستا را با آرپي‌جي داد. لحظه‌اي نگذشته بود كه آتش عقبه لوله آرپي‌جي چشم‌ها را به سمت روستا كشاند. سفير گلوله، فاصله دويست متري بالاي تپه تا مسجد را در لحظه‌اي طي كرد و با برخورد به ديواره مسجد، صداي مهيب انفجار و فرو ريختن ديواره‌هاي مسجد و آتش‌سوزي، مردم روستا را از درون خانه‌ها به بيرون كشيد. تمام تلاش آنها تصرف پايگاه روستا بود. در گير و دار درگيري، تنها پيشمرگ كرد روستا در درون روستا به شهادت رسيد و كومله‌ها يك خانواده را در حاشيه روستا به همراه يك نفر از سربازان ما به اسارت گرفتند.

ساعت از سه نيمه شب گذشته بود و كم‌كم سر و صداي تفنگ‌ها در حال خاموش شدن بود، اما كومله‌ها دست‌بردار نبودند.

نزديك اذان صبح بود. سر و صدا كاملاً خوابيده بود كه ما با همان وضع خاكي و بعضاً زخمي آماده اقامه نماز صبح مي‌شديم. در گرگ و ميش هوا، از دور چراغ خودرويي كه در ميان كوهي بالا و پايين مي‌شد، نمايان شد. به خاطر تأمين نبودن جاده‌ها تا ساعت هشت صبح معمولاً تردد به آساني صورت نمي‌گرفت. حركت خودرو، آن هم در اين وقت صبح كه هنوز هوا تاريك بود، شك بچه‌ها را برانگيخت. خودرو از جاده اصلي جدا شد و به سمت پايگاه ما كه حدود پنج كيلومتر با جاده فاصله داشت، حركت مي‌كرد. دوباره در اوج خستگي آماده درگيري شديم. ماشين كم‌كم نزديك و نزديك‌تر شد. در مقابل چشمان بهت‌زدة ما پيكان سفيد رنگ تا جلوي در ورودي پايگاه آمد و با يك نيش ترمز ايستاد.

جواني از ماشين پياده شد و در عقب ماشين را باز كرد. در اوج ناباوري با صحنه‌اي مواجه شديم كه از خوشحالي داشتم پر درمي‌آوردم. آن همه غم و اندوه و سختي تبديل به يك صحنة شاد شد.

پيرمرد با محافظينش به سمت پايگاه حركت كرد. با ديدن آن پير زنده‌دل و همراه و همقدم رزمندگان، اختيار از دست دادم. بغض گلويم را مي‌فشرد؛ به سرعت از در ورودي پايگاه گذشتم و خود را در آغوش او انداختم و چون كودكي كه در آغوش پدرش پس از گم شدن جاي مي‌گرفت، هاي‌هاي گريه كردم كه آن صبح آيت‌الله شالي آرام دستي به سرم كشيد و گفت: آخه خدا جون، بچه‌رو ببينين. وارد پايگاه شد. يكي يكي بچه‌ها را بوسيد. وقتي از ماجراي شب قبل باخبر شد، چند دقيقه‌اي دربارة جهاد و شهادت و جايگاه آن در پيشگاه الهي صحبت كرد. حضور او در پايگاه آن چنان روحيه‌اي به بچه‌ها داد كه از خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجيدند.

آن روز من متحير از اينكه چرا او در چنين شرايطي و در تاريكي شب فقط به سمت پايگاه ما در حركت بود، مانده بودم تا اينكه...

... هشت ماه بعد در اسفند 66 گردان امام رضا(ع) آماده انجام عمليات والفجر ده بود.

شب آخري كه بايد براي انجام عمليات حركت مي‌كرديم، پس از اذان مغرب و عشا بچه‌ها نماز را خواندند و در تاريكي ابتداي شب در درون چادرها از يكديگر حلاليت مي‌طلبيدند. ناگهان همهمه‌اي به پا شد و باز صداي «حاج آقا آمد، حاج آقا آمد» در ميان گردان پيچيد. در تاريكي شب ايستاده بودم. ناگهان او را در مقابل سنگرمان ديدم. دستانش را بوسيدم. او را به درون سنگر دعوت كردم. وارد سنگرمان شد. شام، نان و مرغ بود؛ به اصطلاح بچه‌ها شام عمليات. بچه‌هاي گردان، گرداگردش حلقه زدند و باز او در تاريكي شب دل بچه‌ها را صيقل داد.

آيت‌الله سيدحسن موسوي شالي بعد از 93 سال بندگي خدا، در مردادماه سال 85 دعوت حق را لبيك گفت و به شهدا پيوست و در حالي با دنيا خداحافظي كرد كه چون شهدا و رزمندگاني كه هر بار به ديدارشان مي‌آمد، نه پولي در حساب داشت و نه قواره‌اي زمين.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:34  توسط حسین محمد رضایی  | 

وقتي بازي شروع مي‌شد، از هر خانه‌اي يك يا دو نفر از بچه‌ها بيرون مي‌زدند. از خانة ما سه برادر بيرون مي‌زديم و از خانة همسايه و فاميلمان هميشه يك نفر مي‌آمد توي كوچه؛ او تنها فرزند پسر در خانواده‌اي دوازده نفره بود. نُه خواهر با پدر و مادر، او را همچون نگيني دربرگرفته بودند و هميشه نگران او كه مبادا زمين بخورد.

اما تقدير جور ديگر بود. گرماي تابستان بچه‌ها را در سايه‌اي خنك جمع كرده بود. شيطنت بچه‌ها گل كرده بود. محمدعلي به خانه رفت و مدتي بعد با تعدادي آمپول تقويتي برگشت، قرار بر اين شد آتشي روشن كنيم و براي تفريح، آمپول‌ها را درون آتش بياندازيم.

آمپول‌ها يكي پس از ديگري در آتش مي‌تركيدند و با هر انفجار، فرياد بچه‌ها هم به آسمان مي‌رفت. ناگهان تركش يكي از شيشه‌هاي آمپول از گونة محمدعلي گذشت و وارد دهانش شد. فرياد او بچه‌ها را فراري داد. روز بعد محمدعلي با صورت باندپيچي شده به كوچه آمد؛ اما زخم روي صورتش براي هميشه با او ماند.

ما بچه‌هاي روستاي شال در كوچه‌هاي خاكي جمع مي‌شديم و چنان همهمه‌اي از كوچه‌ها بلند مي‌شد كه بسياري از خانواده‌ها به اين سر و صدا معترض مي‌شدند و بچه‌هاي خود را از جمع جدا مي‌كردند تا شايد كمي كوچه‌هاي شال آرام بگيرد.

هيچ‌وقت به ذهنمان هم خطور نمي‌كرد كه روزي جنگي بشود و رزمندگان آن جنگ همين بچه‌هاي كوچه‌پس‌كوچه‌هاي شهر و روستا باشند؛ يكي‌اش من و يكي‌اش همين تك پسر همسايه.

جنگ كه شروع شد كم‌كم جمع شلوغ بچه‌ها خلوت و خلوت‌تر شد. مادران فرزندانشان را به جبهه مي‌فرستادند، اما مادر او حاضر نمي‌شد راهي‌اش كند و مي‌گفت: «شما چند پسر برادريد، اما من و پدر و نُه خواهر محمدعلي، فقط او را داريم».

هر روز يكي از همبازي‌ها و همكلاس‌هاي محمدعلي از او جدا مي‌شدند و او هر روز بيشتر از گذشته در خود فرو مي‌رفت.

او بارها با پدر و مادر صحبت كرده بود تا بتواند آنها را متقاعد كند و به جبهه برود، اما مهر و محبت مادر و پدر مانع از موفق شدن او مي‌شد. او هر بار زير تابوت يكي از همبازي‌هايش را مي‌گرفت؛ زير تابوت اكبر عاملي، اصغر عاملي و عليرضا زلفي را.

كوچه‌ها از همهمة بچه‌ها خاموش و به فريادهاي يازهرا(س) در دل شب‌هاي عمليات تبديل شده بود. محمدعلي بود و كوچه‌هاي خالي و مادري كه هر روز به تشييع يك شهيد مي‌رفت.

در ميان اقوام و همسايگان، بيش از بيست تن از مادران، فرزندان خود را تقديم انقلاب كرده بودند. مادر محمد علي دلشورة عجيبي داشت تا مبادا از اين قافله جا بماند؛ مي‌خواست كاري بكند. پسر ديگري نبود كه مهر مادري خرج او بشود. مادر در عرصه تصميم رفتن يا نرفتن، هر روز با عقل و نفس به كلنجار مي‌نشست. هر تصميمي در سرنوشت خانوادة آنان بي‌تأثير نبود. عشق و محبت وافر مادري هنوز در گيرودار مواجهه با عقل، سير مي‌كرد. مادر از حال و روز ناخوش خود هم چيزهايي فهميده بود. بايد راه جديدي را پيش پاي خود مي‌گذاشت كه پدر محمدعلي به ياري مادرش شتافت. تصميم اين شد كه پدر، مدتي را به جبهه برود تا با اين كار، هم پدر دين خود را به جنگ ادا كند و هم تنها فرزند به عنوان مرد خانواده مدتي از حال و هواي جبهه دور شود. پدر لباس رزم پوشيد.

روز اعزام، محمدعلي با مادرش به بدرقة پدر رفتند. آن روز من در اعتراض به رفتار مادر كمي تندي كردم و اعتراض خود را نسبت به اين تصميم او اعلام كردم. مادر محمدعلي در برابر اعتراض من فقط سكوت سنگيني را تحويلم داد و هيچ نگفت. امروز كه خود پدر شده‌ام و فاصلة محبت مادر را نسبت به پدر درك كرده‌ام، دوست دارم زمان به عقب برگردد و آن جملات و رفتار از زندگي‌ام پاك شود.

مدتي از حضورمان در جبهه مي‌گذشت كه يكي از بچه‌ها خبر اعزام محمدعلي به جبهه را داد. چند روز بعد محمدعلي براي ديدن بچه‌ها به گردان ما آمد. بسيار خوشحال بود. چند ساعتي را در ميان رزمنده‌ها و دوستان و همكلاسي‌هايش در گردان امام رضا(ع) سپري كرد و همان جا چند عكس با لباس بسيجي انداخت.

از حرف‌هايش فهميدم محمد علي كسي نيست كه تنها براي حاضر شدن در بين بچه‌ها و انداختن عكسي به ميان بچه‌ها آمده باشد. فشارهاي زياد او منجر به توافق پدر و مادر شده بود كه فقط يك‌بار به جبهه برود. و اين اولين و شايد آخرين انتظار چند ساله او بود. از خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجيد. به پرنده‌اي مي‌مانست كه از قفس آزادش كرده باشند.

بعد از عمليات كربلاي هشت و اتمام مأموريت گردان ما با گردان ما ادغام شد. او هم در گردان ما جاي گرفت و به عنوان رزمنده گردان خط‌شكن امام رضا(ع) راهي غرب كشور شد.

عمليات نصر 4 در سردشت كه آغاز شد، محمدعلي رضايي، خط‌شكن گردان امام رضا(ع) بر اثر اصابت تير مستقيم دشمن، مهمان بچه‌هاي كوچة ما شد؛ بچه‌هايي كه روزي، هياهوي‌شان خواب را از چشم جسم مردم مي‌گرفتند و با رفتنشان چشم جانشان را باز كرده بودند.

عازم كردستان بودم. نمي‌خواستم مقابل مادر محمدعلي آفتابي شوم كه عكسش در كنار عكس بچه‌هاي ديگر به ديوار مسجدشان چسبانده شده بود. شرمنده‌اش بودم و خجالت مي‌كشيدم. اما ادب اقتضا مي‌كرد بايد براي عرض تسليت هم كه شده خدمت او برسم. مادرش از اينكه با خدا معامله كرده بود خود را مغبون نمي‌دانست. به جمله‌اي اكتفا كرد و گفت كه مرا آتش زد: «مادر تو پنج تا پسر داره كه براي هر كدامشان در اين راه اتفاقي بيفتد، با نگاه به ديگر فرزندان، تسلي دلي به دست مي‌آورد، اما من كه ديگر پسري ندارم تا بخواهم غم شهادت محمدعلي را با نگاه به او از بين ببرم.»

با اين حرف حاجيه صغرا، تازه فهميدم كه اين مادر چه رنجي را تحمل مي‌كند. تا بتواند در اين راه سربلند بيرون بيايد.»

در وصيت‌نامه‌اش نوشته بود:

من نيز راه سعادت را انتخاب كرده و به فرياد «هل من ناصر ينصرني» لبيك مي‌گويم، آري رفتن من به جبهه نه از روي هوا و هوس بود، نه به خاطر خودنمايي، بلكه از مسئوليت سرچشمه مي‌گرفت من براي نجات اسلام از چنگال صداميان كافر و اداي دينم به اسلام و شهدا به جبهه رفتم.

به پدر و مادرم بگوييد مرا ببخشيد و بعد از شهادتم ناراحت نباشيد و هرگز گريه نكنيد؛ هر چند مي‌دانم جدايي من براي شما سخت است اما بايد بدانيد فرزند امانت خداست و وظيفه پدر و مادر حفاظت از فرزند است.

پس شما به وظيفة خود عمل كرده و مرا چون اسماعيل به درگاه خداوند فرستاديد و از خداي خود رضايت او را جلب كرديد بايد خوشحال باشيد.

محمدعلي بيست سال پيش درست در هيجده سالگي به مهماني خدا رفت و دو سال بعد، خداوند به پدر و مادر او پسري عطا كرد كه نام او را هم محمدعلي گذاشتند. امروز محمدعلي در سن هجده سالگي مشغول تحصيل در دانشگاه است؛ با همان تيپ در برابر مادر قرار گرفته و هيچ تفاوتي با برادر شهيدش ندارد، جز جاي زخمي كه در دوران كودكي بر روي گونه‌هاي محمدعلي باقي مانده بود و جبهة جديدي كه امروز اين محمدعلي در آن مشغول جهاد است.

محمدعلي دوم در حالي در برابر ديدگان محمدعلي اول ظاهر مي‌شود كه شهيد محمدعلي هنوز با همان پوتين و لباس در كنار نوجوانان ديروز كوچه‌هاي شال در مزار شهدا آرام گرفته است. نوزده سال بعد هنگام بازسازي مزار شهدا، ديوارة قبر محمد علي فرو ريخت. پوتين‌ها و پاي سالم او در حالي كه خون تازه از زخم‌هايش جريان يافت، شاهدان را متوجه خود كرد. وقتي در محفلي با حضور شاهدان، اين صحنه براي پدر شهيد محمدعلي بازگو شد، او تعجب نكرد و تنها به اين جمله اكتفا كرد: «از روزي كه محمد علي شهيد شده تا امروز، هر صبح به جاي او زيارت عاشورا مي‌خوانم.»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:33  توسط حسین محمد رضایی  | 

از همان دوران كودكي دستش از دست پدر لحظه‌اي جدا نمي‌شد. هرگز درس خواندن در مدرسه او را در كمك كردن به پدر غافل نمي‌كرد. پدر هم در تربيت او چيزي كم نمي‌گذاشت. سومين فرزند خانواده بود.

هميشه اول وقت به مسجد مي‌رفت و در نماز جماعت شركت مي‌كرد. هر كس مي‌خواست او را ببيند به مسجد مي‌آمد. هميشه لباس تميز بر تن و لبخند بر چهره داشت. هيچ‌كس باور نمي‌كرد او تا چند لحظة‌ قبل در صحرا با پدرش مشغول كار بوده باشد. موهاي مشكي و فري داوود، هميشه با شانه‌اي كه به دست داشت، حالت خود را حفظ مي‌كردند. همه او را با موهاي مجعد مي‌شناختند.

زمستان بود و برف همه جا را سفيدپوش كرده بود. سر دو راهي گير كرده بود: اگر به جبهه مي‌رفت، پدر تنها مي‌شد و اگر نمي‌رفت، جبهه غريب مي‌ماند. لحظه سختي بود، اما تصميم‌گيري چندان برايش مشكل نبود. پس از نماز، سمت منزل رفت و به بهانه گرفتن كوپن نفت، شناسنامه‌اش را گرفت و بدون اينكه پدر يا مادر باخبر شوند براي اعزام به جبهه ثبت‌نام كرد.

گردان يا زهرا كه تشكيل شد، هيچ كس نمي‌دانست روزي نام «گردان شهدا» را به خود خواهد گرفت. كم حرف بود. هر وقت مي‌ديدي‌اش با سكوت خود رازهاي فراواني را پنهان مي‌كرد و رازي را هم جستجو.

تنها راه شكستن خلوتش موهايش بود كه از آن مواظبت مي‌كرد. وقتي فرم موهايش را بر هم مي‌زدي افكارش به هم مي‌ريخت. خنده‌اي زيبا مي‌كرد و مي‌گفت: «اذيتم نكن».

اولين فرزندش كه متولد شد، جبهه بود. چهل روز بعد با بچه‌هاي گردان به مرخصي آمد و تنها دخترش را در بغل گرفت. اسمش را فرشته گذاشت. معلوم نشد داوود در گوش فرشته‌اش چه زمزمه كرد كه براي هميشه بي‌تاب بابا شد.

صبح يك روز بهاري سال 66 بود كه بعد از نماز صبح به سمت ميدان صبحگاه حركت مي‌كردم. كاغذ پاره‌هاي روي زمين نگاهم را به خود متوجه ساخت. بي‌اختيار دويدم و همه آنها را از محوطه صبحگاه جمع كردم. در ميان خيل انبوه كاغذپاره‌ها جمله‌اي توجه مرا به خود جلب كرد: «برسد به دست داوود محمدي». دادم دستش. شروع كرد به پاره كردن. اعتراض كردم كه چرا پاره مي‌كني؟! آهسته گفت: «اينها مي‌گذرد».

آن روز درك اين حقيقت برايم مشكل بود؛ چطور مي‌شود كسي نامه‌هاي خانواده‌اش را پاره كند؟ آن روز شايد براي دومين بار سر دو راهي مانده بود؛ مانده بود برگردد و دست‌هاي فرشته‌اش را بگيرد يا قبضة اسلحه را...

پسري كه مي‌خواست عصاي دست پدر باشد، سپر جان انقلاب و رهبري شد. داوود كه مي‌خواست دخترش را بال و پر باشد، پر و بال هشت سال دفاع مقدس شد. كسي نفهميد داوود با موهاي فرفري‌اش در آغوش كدام بركه يا كدام خاك آرام گرفت، اما فرشته داوود، دو سال بهانة بابا را گرفت و بدون هيچ سابقة بيماري، رفتن پيش پدر را انتخاب كرد. حالا وقتي تصوير داوود بر صفحة ذهنم نقش مي‌بنند، دو جملة دوكلمه‌اي‌اش گوشم را نوازش مي‌دهد: «اذيتم نكن! اينها مي‌گذرد».

دستور شركت گردان در عمليات كربلاي هشت از سوي حاج احمد كاظمي، فرمانده لشكر هشت نجف اشرف صادر شده بود. شبانه راهي شلمچه شديم. در گيرودار عمليات و در كوران جنگ، فشار ارتش عراق براي ناكام گذاشتن عمليات رزمندگان هر لحظه بيشتر مي‌شد. مقاومت بچه‌هاي «يا زهرا» هم دشمن را در رسيدن به آرزوي شيطاني‌اش ناكام مي‌گذاشت. داوود محمدي كه بر سر دو راهي در زندگي‌اش «شهادت» را انتخاب كرده بود سرانجام به خيل شهداي مفقودالجسد پيوست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:31  توسط حسین محمد رضایی  | 

دستنوشته‌اي ارزشمند، از سردار شهيد اميرحسن يارمحمدي دربارة سردار شهيد رحيم الهي

حسين محمدرضايي

اشاره: «رحيم الهي» در نوجواني وارد معركه مبارزه شد. در مكتب امام خميني(ره) شاگردي جسور بود. از كودكي زبانزد عام و خاص بود. با اينكه سايه پدر و مهر مادري را نديده بود، اما ضميري پاك داشت و آغشته به عشق خدا بود. در جواني فرمانده فكري همقطاران و دوستانش بود كه يكي پس از ديگري با شركت در جهاد الهي شهد شيرين شهادت را نوشيدند.

رابطه‌اي آرام و بسيار دوست‌داشتني با خدا داشت. گويا پرده‌ها كنار رفته بود. اول محل دفن خود را به دوستان نشان داد، سپس نحوه شهادت خود و چگونگي اين اتفاق را براي ياران بازگو كرد.

هيچ‌گاه او را تنها نمي‌ديدي. هميشه به همراه دوست، همبازي، يار هميشگي و پسر عمه‌اش «شهيد امير حسن يارمحمدي» ديده مي‌شد. اولين گروهي بودند كه در جهاد انقلابي شركت كردند و با دستور حضرت امام(ره) به كمك كشاورزان در روستاها شتافتند.

فرمانده‌اي شجاع و بي‌باك بود. لحظاتي قبل از شهادت تقاضاي حنا كرد تا حنابندان عروسي و شهادت خود را يكي كند. شهادت او در عمليات بيت‌المقدس اميرحسن را به تكاپو انداخت. از رفتار او مي‌شد فهميد زندگي بدون رحيم برايش بسيار سخت است. اما جهاد بود و انجام تكليف و نتيجه، فرع آن بود. او نيز رفتني بود. اين را در عمليات خيبر ثابت كرد.

شهيد اميرحسن يارمحمدي، فرمانده دلاوري كه حزب بعث عراق هم بيش از ده سال جرأت اعلام سرنوشت او را نداشت، با اين‌كه خبر اسارت او را راديوي بيگانه اعلام كرده بودند، اما هيچ اثري نبود. مادر كه سال‌ها چشم به در دوخته بود و غم از دست دادن برادرزاده را در دل داشت، در انتظار بازگشت اميرحسن بود، اما پس از ده سال پيكر مطهر او را در آغوش كشيد.

پس از شهادت رحيم و عده‌اي از همرزمانش قرار شد هريك از همرزمان، زندگي‌نامة يكي از دوستان شهيدش را بنويسد. اميرحسن نگارش زندگي رحيم را بر عهده گرفت. آنچه در پي مي‌آيد دستنوشتة اين سردار شهيد، در رثاي دوست شهيدش سردار رحيم الهي است.

چه صحنة زيبايي! خداوند تعالي بر بنده‌اش، بر بندة خاكي‌اش سوگند ياد مي‌كند. بنده‌اي كه از هر چيز بريده و وارسته از هر تعلقات پوچ دنيوي گشته و در راه عقيده و ايمان خود به جهاد برخاسته و آرزوي ديدار خدايش را دارد.

وه، چه نمايش شورانگيزي، چه معاملة پرسودي! قرباني اسلام را در مسلخِ عشق مي‌بيني كه با چهره‌اي آغشته به خاك و خون وضو گرفته در فوارة خون با سينه‌اي به وسعت هستي، آرام و مطمئن و بي‌ادعا در مقابل عرش كبريايي به نماز ايستاده است. و آن نفس قدسي كه با ياد خدايش آرام گرفته خشنود به حضور پروردگارش باز مي‌آيد و در صف بندگان خاص او و در بهشتي كه خدايش در قبال معامله با بنده‌اش به او عطا كرده وارد مي‌شود. او خونش، بهترين سرماية حياتش را، در راه معشوقش مي‌دهد. پس از چكيدن اولين قطرة خونش به لقايش مي‌شتابد و شاهدي بر اعمال بندگان مي‌گردد. سخن از شهيدي والاست كه سالهايي هر چند كوتاه با سوز و عشق به اسلام و امام زيست و پاسداري امين براي انقلاب اسلامي بود و سپس در سرزمين عشق و شرف خوزستان عزيز كه در هر لحظه از حيات سرخش شاهد عروج انسان‌هايي است كه زمين تاب تحمل عظمتشان و چارچوب تن خاكي، گنجايش وسعت و شكوهشان را ندارد، جان خود را در راه معبودش فدا كرد. اين چند سطر، مروري بر زندگي شهيد رحيم الهي است، هر چند قلم از بيان شجاعت و تقوا و ايثار مجاهداني كه خدايشان به آنان سوگند ياد مي‌كند و ياد كرده و خود شأن نزول آيات قرآنند، قاصر و ناتوان است.

شهيد رحيم الهي، در فروردين سال 1340 در شهر شال متولد شد. سه ساله بود كه دست محبت والدينش از سرش كوتاه و تحت سرپرستي پدربزرگش قرار گرفت. دوران ابتدايي،‌ راهنمايي و دبيرستان را در شال گذراند و تمام اين مدت را در كنار تحصيل، به اشتغال در كوره‌هاي آجرپزي مي‌پرداخت. به دليل مشكلات اقتصادي چند بار مجبور به ترك تحصيل مي‌گردد.

پس از پيروزي انقلاب مجدداً به دبيرستان بازگشت. در اين دوران و پس از آن رحيم راهش را يافته به تلاش‌هايش چه در سنگر مدرسه و چه در كار و تلاش در ساير فعاليت‌هاي مذهبي ادامه داد.

با شروع جنگ تحميلي، روح بلند پروازش كلاس درس را با خود سازگار نديد و به سوي جبهه‌ها پر كشيد. او خود چنين مي‌گويد:

«در اوايل جنگ بود كه خبر سقوط سوسنگرد را از راديو شنيدم. برايم دلخراش بود. گفتم چقدر گوش به اخبار بمانيم تا از وضع جبهه‌ها آگاه شويم؟ مگر برادراني كه در برابر كفر ايستاده‌اند و جانشان را مي‌دهند، زندگي و زن و فرزند ندارند؟ آيا آنها نمي‌خواهند در كنار زن و بچة خود راحت و آسوده زندگي كنند؟ بايد رفت و در كنار آنها سنگر به سنگر جنگيد. دشمن مي‌خواهد انقلاب اسلامي ما را كه از خون هزاران شهيد و به رهبري امام به دست آمده است، شكست دهد. آنها با اسلام جنگ دارند».

آري! رحيم با اين عقيده به گروه جنگ‌هاي نامنظم شهيد دكتر چمران پيوسته به آبادان اعزام مي‌شود. پس از سه ماه به شهر خود بازمي‌گردد و مجدداً تصميم بازگشت به جبهه را مي‌گيرد و قبل از بازگشت به عضويت سپاه درمي‌آيد. پس از طي مراحل اوليه آموزش لازم، در تاريخ پنجم فروردين 1360 رسماً به عنوان پاسدار انقلاب اسلامي به زندگي‌اش جهتي تازه مي‌بخشد.

رحيم، پس از گذراندن آموزش‌هاي كامل رزمي به سردشت، ]محل درگيري و[ يكي از پايگاه‌هاي ضد انقلاب در كردستان اعزام مي‌شود و پس از پايان مأموريت، براي اجراي سنت رسول اكرم(ص) تشكيل خانواده مي‌دهد. پس از مدت كوتاهي در عمليات فتح‌المبين شركت مي‌كند. در اين عمليات آنچنان از خود شجاعت و ايثار نشان مي‌دهد كه اكثر دوستان و همرزمان شهيد از او به تحسين ياد مي‌كنند. در مرحله سوم و چهارم عمليات فتح‌المبين، مركز ثقل حمله، روي منطقة مأموريت آنها بود. خودش مي‌گويد: «در يك لحظه در مقابل چند تانك عراقي قرار گرفته و مسئله شهادت دوستان و از دست رفتن قسمتي از مواضع تهديد‌مان مي‌كرد. سلاحم يك قبضه كلاشينكف و چند نارنجك دستي بيش نبود. تفنگ را به كناري انداخته و نارنجك را در دست گرفته و زير رگبار شديد مسلسل‌هاي تانك با چند خيز سريع، نزديك تانك رسيده و به سوي يكي‌شان پرتاب كردم كه به جاي حساس و حسابي برخورد نكرد. دومين نارنجك را آماده كردم كه ناگهان خدمة تانك بيرون آمد و تسليم شد و خدمة ديگر همين‌طور...» و ده‌ها مورد ديگر كه گوياي شجاعت وصف‌ناپذير اين شهيد، همراه با ايماني سرشار از عشق به شهادت است.

پس از عمليات، مرخصي كوتاهي گرفته و مجدداً به جبهه بازمي‌گردد. در اين مرخصي روحي ديگر يافته بود و همواره از شهادت سخن مي‌گفت. حتي روزي با دوستانش در مزار شهداي شال حاضر شده و محل دفن خود را نشان مي‌دهد.

شب‌هاي جمعه، رحيم را مي‌ديدي كه در گوشه‌اي از مسجد نشسته و مشغول راز و نياز با معبودش است. او شهادتش را پيش چشم خود مي‌ديد و از خدايش تعجيل آن را مي‌خواست.

در عمليات بيت‌المقدس حاضر شده و مرحلة اول را با سلامت پشت سر مي‌گذارد. يكي از همراهان بسيجي او مي‌گويد: «شب حمله بود، شب عمليات مرحلة دوم. رحيم به حمام رفت و لباس‌هايش را شست و نزد ما آمد و گفت: من امشب شهيد مي‌شوم و تير به سرم اصابت خواهد كرد.»

همچنين شهيد اسحاق زهرايي مي‌گويد كه يك روز قبل از عمليات مرحله دوم بود، رحيم پيشنهاد كرد كمي حنا تهيه كنم. سپس حنا را به سر، دست‌ها و پاها و محاسنش گرفته و مي‌گويد: امشب شب دامادي‌ام است. من كه شب دامادي‌ام حنا نبستم، لااقل شب شهادتم حنا ببندم. او از شهيد زهرايي تقاضا مي‌كند كه با همان حال عكس او را گرفته و پس از شهادتش به خانواده‌اش بدهد. او روزهاي آخر عمرش چند نامة پر محتوا كه در تمامي آنها سخن از شهادت به ميان آمده براي همسرش مي‌نويسد؛ در قسمتي از يك نامه‌اش مي‌خوانيم: «اي همسرم، اين دفعه دلم خيلي پرواز مي‌كند مثل بلبلي كه مي‌خواهد از قفس بيرون رود.» و در نامة ديگرش كه در لحظات آخر عمرش نوشته است، مي‌گويد: «همسرم، وقتي دارم اين نامه را مي‌نويسم، در دلم عشق شهادت مي‌جوشد. به خودم مي‌گويم همين الآن به معشوق خودم مي‌رسم. از شادي خودم را نمي‌شناسم. از تو مي‌خواهم در دعاها امام عزيز و رزمندگان اسلام را فراموش نكني! راستي چه شيرين است شهد شهادت! و چه گواراتر، آنان كه قبل از شهادتشان، خود به اين سعادت عظما آگاهند. آري! عاقبت رحيم در مرحلة دوم عمليات پيروزمندانه بيت‌المقدس در حالي كه گروه‌هايي از بسيجيان جان بر كف را هدايت مي‌كرد در بيابان‌هاي تفتيدة خونين شهر پس از اصابت گلوله يا تركش به پشت سرش جراحت شديدي برمي‌دارد. يكي از برادران بسيجي كه خود مجروح شده بود مي‌گويد: با وجود حساس بودن محل زخم، رحيم براي آخرين بار موشك آرپي‌جي را به سوي تانك‌هاي دشمن رها كرده و در لحظات آخر وداع خود، شدت نفرتش را از دشمنان اسلام ابراز داشته و تانكي را منهدم مي‌كند.

او از آلايشات دروني و بيروني وارسته شد و پاك و بي غل و غش نزد بهترين معشوق خود شتافت و به آرزوي ديرينه‌اش و به گفتة خودش «به بهترين كامش» رسيد.

شهيد رحيم الهي، سرانجام در تاريخ 16 ارديبهشت 1361 با غلتيدن در خونش به اسمش معناي حقيقي بخشيد و در حق فنا گرديد و الهي شد. باشد كه خداوند به ما لياقت پيمودن راهش را عطا فرموده و ما را پاسدار اميني براي اسلام و انقلاب اسلامي و خون پاك شهدا قرار دهد؛ ان‌شاءالله!

من آن سر داده بر ملك حسينم

مريد خالص پير خمينم

من آن خونم كه در هنگام ريزش

به لب دارم سرود سرخ خيزش

چو خون پاك من در دشت ريزد

هزاران لاله از آن دشت خيزد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:31  توسط حسین محمد رضایی  | 

ظهر عاشورا بود. صداي هيئت‌هاي عزاداري به گوش مي‌رسيد. دلهره هر دويشان را گرفته بود. هم پدر را هم مادر را. امروز و فردا اولين فرزندشان مي‌خواست به دنيا بيايد. فرزندي كه قرار بود چون آذرخشي در دل كهكشان عاشورا متولد شود.

در كشاكش غروب آفتاب و شام غريبان يتيمان حسين(ع) بود كه خبر آوردند نوزاد متولد شده است.

پدر و مادر هر دو خوشحال از اينكه محبي ديگر به محبان اهل‌بيت(ع) افزوده شده. سر از پا نمي‌شناختند. بر اساس همان سنت قديمي خاص خودشان نامش را غضنفر گذاشتند.

سال 1343 بود و اولين سالگرد قيام خونين پانزده خرداد سيد روح‌الله با هم افتاده بود، در شال قزوين زادگاه غضنفر همه به احترام او صلوات مي‌فرستادند.

خودش در پاسخ به عمال دژخيمان رژيم ستمشاهي گفته بود كه سربازان من در گهواره هستند.

سكونت در يكي از محلات جنوبي تهران خزانه بخارايي به همراه پدر و مادر او را با فضاي تهران آن زمان آشنا كرد.

جسارت و شجاعت او در دوران كودكي باعث شد تا پدر او را براي آموزش كشتي به يكي از ورزشگاه‌ها بسپارد. آذرخش خيلي زود خود را نشان داد و نظر مربيان را به خود جلب كرد. مدارج ترقي در كشتي را يكي پي از پس ديگري طي كرد تا قهرماني پايتخت پيش رفت.

خودش آن روز را اين‌گونه تعريف مي‌كرد: آسان كشتي مي‌گرفتم، اما در وزن خودم حريف نداشتم. وقتي به قهرماني پايتخت رسيدم، همه روزنامه‌ها نوشتند «آذرخش درخشيد». باشگاه‌هاي مختلفي به‌دنبالم بودند و هر كدام مي‌خواستند تا آذرخش در تيم آنها كمر حريف را به خاك بزند. بايد براي مسابقات كشوري آماده مي‌شدم. اما با اوج گرفتن قيام مردم بر ضد رژيم ستمشاهي به صف مبارزان پيوستم. حركت در مسيري كه امام تعيين كرده بود، برايم از هر كار ديگري مهم‌تر بود. كشتي را كنار گذاشتم.

جثه كوچكش هر روز براي كماندوها مشكل درست مي‌كرد، هر كاري كه به قيام مردم ايران براي سرنگوني رژيم ستمشاهي كمك مي‌كرد و بر زمين مانده بود، با دل و جان انجام مي‌داد.

با پيروزي انقلاب و آغاز جنگ، وارد جنگ‌هاي نامنظم شد و در كنار شهيد مصطفي چمران مأوي گزيد. مي‌گفت: در جنگ‌هاي نامنظم سازماندهي شديم و من به عنوان نيروي اطلاعاتي براي شناسايي مواضع دشمن با چند تن ديگر انتخاب شدم. كار هر روز ما گردآوري اخبار و اطلاعات از آخرين وضعيت دشمن بود و بالاخره در يكي از مأموريت‌ها از ناحيه پا مجروح شد. همين مجروحيت موجب شد تا يك پايش كمي كوتاه بشود و او را در حركت دچار مشكل كند.

از اينكه توانسته است به عنوان سرباز كوچك امام عضوي از بدن خود را تقديم كند، در پوست خود نمي‌گنجيد و هميشه از جانبازي به عنوان يك سند افتخار ياد مي‌كرد.

سال 62 به پيشنهاد استاندار وقت سيستان و بلوچستان به زاهدان عزيمت كرد و به عنوان مسئول اتباع خارجي مشغول شد. ساماندهي وضعيت ورود و خروج و ثبت ميزان جمعيت آوارگان حاضر در ايران كار تازه‌اي بود كه به ابتكار او در شرق كشور صورت گرفت. آمد و رفت‌ها كنترل مي‌شد و او توانست در مدت دو سال و اندي خدمت به آوارگان لحظات شيريني را در كارنامه مسئوليتي خود بگذارد. باز هواي جنگ و حضور در كنار رزمندگان و دوستان او را از شرق به جنوب كشاند.

و اين درست زماني بود كه بايد حامد به دنيا مي‌آمد و كسي بايد از همسرش پرستاري مي‌كرد. در شهر غريب كسي را نداشتند. تصميم گرفت دوباره به ديار خود بازگردد. حامد هم به نسيبه اضافه شد و او به شدت به اين دو فرزندش علاقه‌مند بود.

خودش و بود خودش، و آن روز كه شش سال از اولين اعزامش گذشته بود و بارها و بارها در عمليات‌هاي گوناگون شركت كرده بود، صاحب خانواده‌اي بود.

گردان حضرت زهرا(س) كه تشكيل شد، اكثر بچه‌هاي باسابقه جنگ را در خود جاي داد. فرمانده‌اش احمد بود و لشگري كه او در آن به عنوان نيروي بسيجي خدمت مي‌كرد، لشگر هشت نجف اشرف نام داشت.

محبت و صفاي احمد كاظمي را همة بچه‌هاي لشكر از نزديك ديده بودند و اين بار احمد بايد رزمندگان قزوين و زنجان را هم فرماندهي مي‌كرد. اين تصميمي بود كه از سوي قرارگاه به كاظمي ابلاغ شده بود.

كربلاي هشت نزديك بود و بچه‌هاي گردان يازهرا(س) خود را آماده حمله به دشمن مي‌كردند. لحظه عمليات نزديك و نزديك‌تر مي‌شد و او هر روز لحظاتي قبل از غروب آفتاب، به بلندي مشرف بر محوطه گردان مي‌رفت و به تماشاي غروب آفتاب مي‌نشست. در خلوت خود هيچ‌كس را راه نمي‌داد و در افكاري كه همه از آن بي‌خبر بودند سير مي‌كرد.

دل را به دريا زدم و از تپه بالا رفتم. وقتي از حضورم مطلع شد سلامم را همراه با خنده‌اي مليح پاسخ داد. در كنارش نشستم. بدون مقدمه‌ نگاهش را به غروب آفتاب دوخت و گفت: دلم براي حامد و نسيبه تنگ شده است. بدجوري هواي آنها را كرده‌ام.

از زيبايي غروب و خورشيد سخت سخن گفت و با بلند شدن صداي اذان راهي حسينيه گردان شديم.

بسيار خندان بود و هر جا كه او حضور داشت بچه‌هاي گردان به عشق نشستن پاي حرف‌هاي زيبايش همان‌جا جمع مي‌شدند. موهاي فري، دندان‌هاي سفيد، چهره سبز مانندش، با صداي خنده‌اش او را زيباتر جلوه مي‌داد.

با اينكه سيد نبود، شب عمليات كربلاي هشت و زمان هجوم بر دشمن، شال سبز رنگي را به كمر بست. همه از اين كار او متعجب بودند، اما در مقابل سيل سؤالات هيچ پاسخي نداد. با همان هيبت مردانگي وارد صحنه كارزار شد و در لحظات سخت و در ميان آتش و خون، خود را در عصر عاشورايي ديد كه دروازة شهادت در حال بسته شدن بود.

آذرخش در اولين شب عمليات كربلاي هشت عاشورايي شد و صداي يا حسين، ياحسين همرزمانش، صداي حسين حسين(ع) دسته‌هاي سينه‌زنان هنگام تولدش را ذهنش تداعي كرد. پيكر آذرخش سال‌هاي سال در كنار ديگر ياران خميني زير تابش آفتاب و باران باقي ماند تا سرانجام گروه‌هاي تفحص او را به خانواده‌اش بازگرداندند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:30  توسط حسین محمد رضایی  | 

مثل اينكه هر دو تاي‌شان يكي بودند: جاي خوابشان يكي بود و در يك صف نماز مي‌خواندند؛ بر سر يك سفره و كنار هم مي‌نشستند و هيچ‌كس نمي‌توانست آنها را از هم جدا كند؛ حتي فرمانده گردان وقتي نيروها را تقسيم كرد، متوجه شد اين دو از هم جدا نمي‌شوند؛ با اينكه پانزده بهار بيشتر از عمرشان نمي‌گذشت، اما رفتار و حركات آنها نشان از عمري بندگي و طاعت در راه خدا بود؛ البته با شيطنت‌هاي دوران نوجواني.

يكي فرمانده بود و ديگري فرمان‌بردار. نواي «يا زهرا»ي آنها موقع تمرين مداحي، خود به خود تبديل به مجلس عزاداري مي‌شد. چادر هشت نفره ما با نواي زيباي آن دو محفلي شده بود براي جمع شدن بچه‌هاي رزمنده. هرگاه يكي نفس كم مي‌آورد، ديگري شاگردي مي‌كرد.

وقتي با هم مي‌خنديدند، بچه‌ها به تماشاي خنده آنها مي‌نشستند. خودشان هم اين را فهميده بودند. با همه گردان رفيق بودند.

هر كاري كه انجام مي‌دادند، ناخودآگاه بچه‌هاي گردان شهادت حضرت زهرا(س) هم همراه آنها مي‌شدند. يكي اسمش مظفر بود و ديگري غلامعلي.

در نيمه‌هاي يكي از شب‌ها با صداي خنده‌اي از خواب پريدم. نگاه كردم و ديدم غلامعلي است. مظفر هم در كنارش ايستاده بود. نگاهشان كه به من افتاد، صداي خنده‌شان بلندتر شد. مات و مبهوت آنها را تماشا مي‌كردم كه مظفر رو به غلامعلي گفت: شنيدي پدربزرگ حسين به علت خفگي در آب، دندان‌هاش استخوان شد و ريش‌هاش مو؟ غلامعلي با صداي بلند گفت: آره، ولي به حسين نگو ناراحت مي‌شه؟

خواب از چشم‌هايم پريد و گوش‌هايم چهار تا شد. تا به خودم آمدم، بحث را عوض كردند. كار هر شب آنها بود. هر شب سراغ يك نفر مي‌رفتند و فقط كافي بود صداي خنده آنها در تاريكي شب بپيچد تا همه از خواب بيدار شوند و تماشاچي رفتار آنها باشند. وقتي كه از بيداري بچه‌ها مطمئن مي‌شدند در گوشه‌اي خلوت، مشغول مناجات و راز و نياز شبانه مي‌شدند. بچه‌ها خواب را رها مي‌كردند و مي‌رفتند سراغ وضو گرفتن.

مظفر برادر كوچك غلامحسين بود. غلامحسين در كمتر محفلي كه ياد خدا در آن جاري و ساري بود، غايب مي‌شد. دوستان خود را از ميان دوستان خدا انتخاب مي‌كرد. آرام بود و هر كلامي را با آرامش خاصي بيان مي‌كرد.

مدرسه هر روز خلوت‌تر از ديروز بود. هر روز سر كلاس عده‌اي غايب مي‌شدند. اين به يك عادت تبديل شده بود. غيبت هر دانش‌آموز در سر كلاس، دليل حضور او در جبهه بود.

روز اعزام، غلامحسين پيشاني‌بند يا زهرا(س) بر سر داشت. خط‌شكن عمليات محرم، گردان سيدالشهدا بود. يكي از نيروهاي اين گردان، غلامحسين بود كه در مرحله دوم عمليات آسماني شد و پيكر مطهرش براي هميشه در سرزمين آفتاب باقي ماند.

مظفر، مادر بزرگي داشت به نام «آسيه ننه» كه همه عشقش به او و غلامحسين پيوند خورده بود. وقتي غلامحسين برنگشت، هر روز در كنار در ورودي خانه مي‌نشست و انتظارش را مي‌كشيد و هر روز عصر با گريه‌هايش دلتنگي خود را از دوري غلامحسين نشان مي‌داد. نشستن او در كنار كوچه معمايي حل نشدني براي اهالي «روستاي شال» شده بود. وقتي مظفر مي‌خواست با مادربزرگش خداحافظي كند، غلغلة ديگري در روستا افتاده بود.

چهار سال از بازنگشتن پيكر غلامحسين مي‌گذشت. زمستان بود و حال و هواي عمليات كربلاي پنج، بوي شهادت در كوچه ـ پس‌كوچه‌هاي شهر و روستاي ايران اسلامي پراكنده شده بود. بايد مظفر از مادر بزرگ خداحافظي مي‌كرد. آسيه ننه و پدر و مادر براي بدرقة او آمده بودند.

يك روز سرد زمستان، اتوبوس حامل رزمندگان جاده‌ها و كوه‌ها را يكي پس از ديگري درنورديد و وارد دشت خون‌رنگ خوزستان شد.

رزمندگان اسلام در منطقه عمومي شلمچه، كنار پتروشيمي عراق، عمليات كربلاي هشت را آغاز كردند. عراق كه موقعيت خود را بر باد رفته مي‌ديد با تمام توان در مقابل رزمندگان ايستاد تا شايد در برابر حملات رعدآساي ايثار گردان جبهة حق كاري صورت دهد، اما هيچ قدرتي را تاب ايستادن در برابر لشكري نبود كه خانواده‌هايشان براي بر زمين نماندن فرمان رهبرشان، فرزندانشان را به قربانگاه مي‌فرستادند.

آن روز، مظفر و غلامعلي در لحظات سخت، باز هم كنار هم بودند؛ مثل غذا خوردن و مناجات شبانه و صف نماز جماعتشان. تا اينكه گلوله‌اي آمد و آنها را در آغوش هم به لقاي دوست رساند. و مادربزرگ مظفر ماند و دو لنگه در كه چهار سال براي غلامحسين و چند سال هم براي مظفر باز ماند. سرانجام مادربزرگ خود به ديدارشان رفت؛ به ديدن نوه‌هايي رفت كه سال‌ها در فراغشان گريسته بود.

هشت سال بعد، وقتي پيكرهاي مطهر شهداي عمليات كربلاي هشت به كشور منتقل شد، دستان هزاران زن و مرد و پير و جوان اين سرزمين، به جاي دستان مادربزرگ مظفر به استقبال مظفر و غلامعلي آمد و آن دو پس از گذر از صدها كوي و برزن به زادگاهشان منتقل شدند و هر دو در كنار هم در «گلزار شهداي شال» آرام گرفتند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:27  توسط حسین محمد رضایی  | 

نگاهي به زندگي و حماسة فتح‌آفرين خرمشهر، شهيد احمد بابايي

حسين محمدرضايي

هشتمين باري بود كه مجروح شده بود. پس از پايان اين مجروحيت بود كه گلوله‌اي پيشاني‌اش را بوسيد و به خيل شهدا پيوست. ديگر پزشكان و پرستاران او را مي‌شناختند. هر بار كه آمده بود، يك ماه مهمان بيمارستان بود و به سرعت به جبهه بازمي‌گشت، ده ساله بودم كه با پدرم به ملاقات او رفتم. با پدرم به نجوا پرداخت و گفت: بابام به من مي‌گويد: احمد، برايت شورلت مي‌خرم، ديگر جبهه نرو. او من را دوست دارد و دوست دارد پيش او بمانم، اما از حال دل من خبر ندارد.

سخنان او هنوز در گوشم باقي بود كه اسلحه را در دست خود ديدم، در حالي كه ديگر احمد نبود، اما افتخارم اين بود كه فرماندهان منِ نوجوان، همگي نيروهاي احمد بابايي بودند. شب قبل از اينكه عكس و وصيت‌نامة احمد را براي امتداد بياورم، وصيت‌نامه‌اش را به پدرم دادم. خواند و گريست و به ياد روزي افتاد كه من مردي را بر تخت بيمارستان ديدم كه الگويي براي بچه‌هاي لشكر 17 علي‌ابن ابي‌طالب شد.

احمد بابايي، فرمانده سرافراز گردان مالك اشتر لشكر 27 حضرت محمد رسول‌الله(ص) كه در مرحلة سوم عمليات بيت‌المقدس آزادي خرمشهر در ارديبهشت ماه 61 به شهادت رسيد، در وصيت‌نامه‌اش نوشت: همسرم به تو قول مي‌دهم اگر پيش خدا آبرويي داشتم از تو شفاعت كنم.

پردة اول

احمد متوسليان، حاج همت و احمد بابايي، هر سه تايي سوار تويوتاي لندكروز شدند و به طرف محل تجمع رزمندگان اعزامي از قم حركت كردند. ميدان صبحگاه، سيصد فرزند خميني را در برگرفته بود كه تازه با هم انس گرفته بودند.

صداي ترمز ماشين در ميان همهمة بچه‌ها توجه همه را به خود جلب كرد. متوسليان از ماشين پياده شد و همت و بابايي هم در كنار او به سوي جايگاه حركت كردند. متوسليان، بدون مقدمه با «بسم‌الله الرحمن‌الرحيم» سخنراني را شروع كرد. بچه‌ها ذوق‌زده و با چشماني اشكبار به سخنان فرمانده خود گوش مي‌دادند. اول به ذكر اوصاف همت پرداخت و بعد به معرفي فرمانده گردان مالك. اين فرمانده كسي نبود جز احمد بابايي، كلكسيون تير و تركش جنگ و فرمانده شجاع.

جلسه كه تمام شد، همه به سوي همت هجوم آوردند. سيصد نفر حاج همت و احمد بابايي را غرق در بوسه كردند و حاج احمد متوسليان با خيال آسوده فرمانده گردا‌ن مالك را با نيروهايش تنها گذاشت.

پرده دوم

حاج آقا محمدرضايي، معلم احمد، دوران كودكي و جواني او را چنين ترسيم مي‌كند: در كلاس سوم ابتدايي در دبستان نوبنياد شال قزوين در سال 1340 آموزگار او بودم. شايد باوركردني نباشد كه من بگويم پس از 46 سال هنوز آن جذبة كودكي، لبخندهاي مليح و جسارت مثال‌زدني او در جلوي چشمان من رژه مي‌روند. آن روزها در مدارس روستاها هيچ نوعي امكانات ورزشي نبود. تنها سرگرمي بچه‌ها اين بود كه در زنگ تفريح با هم كشتي مي‌گرفتند و عجيب كه احمد هميشه داوطلب كشتي گرفتن با بزرگ‌تر از خود بود.

پس از چند سال وقفه دوباره در سال 1347 معلم او در دبيرستان رشديه همان روستا بودم. آنگاه هر دو به تهران مهاجرت كرديم و از هم جدا شديم.

احمد كه دبيرستان را تمام نكرده بود، به نيروي هوايي رفت. خيلي تعجب‌آور بود كه او بتواند در فضاي آن روزهاي نيروي هوايي ادامة كار دهد و سرانجام در سال 55 با هر ترفندي خود را از آن محيط نظامي آزاد كرد. درست در همين سال بود كه احمد متحول شد و با يك چرخش فوق‌العاده به زهد و معنويت روي آورد و عاشق امام شد. شده بود يك مبلغ تمام معنا براي انقلاب و در هر فرصتي كه به دست مي‌‌آمد خيانت‌هاي رژيم را آشكار مي‌ساخت. در همين سال ازدواج كرد و براي امرار معاش به رانندگي كاميون روي آورد.

بچه‌هاي نازي‌آباد در جنوب تهران به خوبي به ياد دارند كه احمد چگونه قهوه‌خانة حاج رضا در ميدان پارس را براي تبليغات ضد رژيم قرق كرده بود.

انقلاب پيروز شد و احمد جزء گروه‌هاي نخستيني بود كه خود را به سپاه رساند و عضو رسمي آن شد. او تمام تجربة خود در نيروي هوايي دوران قبل از انقلاب را در اختيار نظام قرار داد و با همان روحية شجاعانه وارد جنگ شد.

پرده سوم

سرهنگ علي حاجي‌زاده از بچه‌هاي گردان مالك كه شاگردي بابايي را از افتخارات زندگي خود به شمار مي‌آورد و از او به عنوان حجت خدا براي بچه‌هاي قم ياد مي‌كند، مي‌گويد:

بچه‌هاي قم، كه تعدادي از عمليات فتح‌المبين، و تعدادي هم تازه اعزام شده بودند، در پادگان دوكوهه در قالب گردان مالك سازماندهي شدند. تقريباً تمام بچه‌هاي باتجربة جنگ تا آن روز در اين گردان حضور داشتند: سردار غلامرضا جعفري، فرمانده سابق لشكر 17 علي بن ابي‌طالب(ع)، شهيد ناصر جام شهرياري، شهيد خباز و...

انتظار بچه‌هاي قم، انتخاب فرمانده از ميان خودشان بود. شهيد همت به جمع بچه‌هاي قم آمد و نتوانست بچه‌ها را متقاعد كند تا فرمانده غير قمي انتخاب كنند. چند دقيقه پس از رفتن همت، خود روي لندكروز جلوي زمين صبحگاه توقف كرد و احمد متوسليان و محمدابراهيم همت، به همراه يك جوان كه كلاه ارتشي به سر داشت، از ماشين پياده شدند.

به محض اينكه احمد متوسليان بسم‌الله را گفت، بچه‌ها گريه‌شان گرفت. متوسليان گفت: شما همت را مي‌شناسيد؟! و شروع كرد از همت تعريف كردن (همت همان‌طور با ابهت و با شلوار شش‌جيب و پيراهن سبز سپاه ايستاده بود). حاج احمد متوسليان در ادامه گفت: يكي از عزيزترين بچه‌ها را كه كلكسيون تير و تركش است، به عنوان فرمانده گردان مالك تعيين كرده‌ايم، اميدواريم با همكاري شما گردان مالك بدرخشد.

پس از رفتن متوسليان و همت، احمد بابايي فرمانده جديد گردان مالك شروع كرد به سخنراني و گفت: من يك نظامي هستم، همه بايد نظامي باشند. و نقطه‌اي را تعيين كرد و دستور داد تا همه به صورت دو به آن نقطه بروند و برگردند. بسيجيان گردان همه اطاعت امر كردند، اما برخي از انجام اين دستور خودداري كردند. پس از بازگشت بچه‌ها به نقطة اول، در مقابل ديدگان همه، يكي از نيروها را بر روي زمين خواباند و دستان او را به پشت پيچاند و گفت: شما بايد جلوتر از بسيجيان برويد.

هوا گرم بود و ميدان صبحگاه، محل استراحت شبانه بچه‌ها بود. متوسليان، همت و بابايي به مناجات مشغول بودند. دست‌هاي اين سه نفر تا صبح رو به آسمان بلند بود. صداي «العفو العفو» آنها به آسمان بلند بود. دست‌ها رو به خدا بود. هر سه‌تايي با هم نماز شب مي‌خواندند و اين كار هر شب آنها بود. تازه فهميدم چرا حرف اين فرماندهان در دل بچه‌ها تأثيرگذار است. تأثير بسم‌الله حاج احمد در قلب بچه‌ها را از همين راز و نياز شبانه يافتيم.

شهيد احمد بابايي، آنقدر تأثيرگذار بود كه فقط از معنويت شبانة او سرچشمه مي‌گرفت. دلاوري و جنگاوري آن يك طرف و اين خلوص و نيت و عمل آنها در طرفي ديگر. هر كجا بنا بود گردان حضور پيدا كند، تدبير بابايي، بالاي آن برنامه ديده مي‌شد.

اي‌كاش يك‌بار بابايي زنده مي‌شد و يك‌سري بچه‌هاي نسل سومي تحت فرماندهي او قرار مي‌گرفت تا بسياري از مشكلات حل شود.

وقتي به انرژي اتمي در دارخوين منتقل شديم، منطقه در تيررس دشمن بود. در بمباران دشمن، بعضي از بچه‌ها زخمي شدند و انتقال آب به آنجا فقط شب، آن هم به اندازة يك تانكر صورت مي‌گرفت و اين هم كفاف بچه‌ها را نمي‌داد. تجربه و تدبير شهيد بابايي، به كار آمد. دستور داد هر گروهاني چاهي را حفر كنند تا مشكل كمبود آب رفع گردد.

جذبه و فرماندهي همراه با درايت احمد بابايي، الفت عجيبي را بين او و بچه‌ها ايجاد كرده بود؛ به گونه‌اي كه هرگاه بحث جدا شدن عده‌اي از گردان مطرح مي‌شد، بسياري نگران بودند كه مبادا از گردان مالك و احمد بابايي جدا شوند. چون احمد آن‌چنان به نيروهايش عشق مي‌ورزيد كه هيچ پدري مهربان با فرزند خود اين چنين نبود.

شهيد عباسي كريمي، چند نفر از بچه‌هاي گردان را براي واحد اطلاعات عمليات انتخاب كرد تا در شناسايي‌ها به او كمك كنند، اما فقط دو شب با او بودند و براي شب سوم به گردان بازگشتند؛ چون طاقت دوري از گردان و فرمانده خود را نداشتند. احمد از آنها قول گرفت بعد از عمليات به كمك عباس كريمي بروند.

بسيار روي آموزش تأكيد داشت. در دماي 50 درجة ظهر، بچه‌هاي گردان را با پاي برهنه و بر روي لوله‌هاي نفت حركت مي‌داد تا آماده رزم باشند.

پاها هم تاول زده بود و به قدري خون و چرك آمده بود كه پوست زير پا ترك خورده بود. به حالت مرده و سخت درآمده بود، اما دريغ از يك شِكوة بچه‌ها.

آن‌چنان به نقشه و طراحي صحنة نبرد مسلط بود كه نقشة كل عمليات بيت‌المقدس به آن مهمي را در چند دقيقه و با يك ماژيك براي نيروها تشريح كرد.

بعضي از بچه‌ها سيگاري بودند. يك شب به ميان بچه‌ها آمد و گفت: در رزم شب نبايد كسي سيگار بكشد. يك گراي 360 درجه‌اي ايجاد كرد و نيروها را تا صبح در اين مدار به حركت درآورد و آموزش‌هاي لازم را به آنها ‌داد. پس از پايان رزم شبانه، خطاب به گردان گفت: كساني كه سيگار را دست گرفته، ولي روشن نكرده‌اند، از صف بيايند بيرون. يكي از بچه‌ها از صف بيرون رفت. او را تنبيه كرد كه چرا نتوانسته است با نفس خود مبارزه كند.

پردة چهارم

اولين شب آغاز عمليات بيت‌المقدس، شهيد جنابان، رضا بلنديان، ناطق و من، بايد به‌عنوان پيشرو گروهان حركت مي‌كرديم. بايد با قايق عرض كارون را عبور مي‌كرديم و بين درختان كوتاه استتار مي‌كرديم. شهيد بابايي گفت: شما بايد يك هفته در محاصرة دشمن بجنگيد. هر قدر مي‌توانيد مهمات برداريد. اين راهنمايي و تدبير او در مقاومت بچه‌ها بسيار تأثير داشت. مسير بيست كيلومتري را با پاي پياده طي كرديم. در سمت راست ما تيپ 8 نجف و در چپ ما تيپ ولي‌عصر(عج) عمليات كردند، اما نتوانستند از جاده اهواز خرمشهر عبور كنند، ولي گردان مالك به فرماندهي احمد بابايي توانست از جاده عبور كند كه اين عبور با پاتك عراق مواجه شد؛ به گونه‌اي كه خود احمد بابايي هم با آرپي‌جي تانك‌هاي دشمن را مي‌زد.

عصر روز اول، شهيد حسن باقري با احمد متوسليان و شهيد شهبازي با يك دستگاه جيپ سواري به صحنة نبرد آمدند و شهيد ناطق به متوسليان گفت: پس كو توپ و تانكي كه در مقابل دشمن ايستادگي كند. احمد متوسليان آرپي‌جي را از دست بابايي گرفت و گفت: توپ و تانك بسيجي اينه. بسيجي كه به فكر توپ و تانك باشه، بميره بهتره تا زنده باشه.

با همه شرايط و حملات شديد دشمن، فرماندهي احمد بابايي، خاكريز را از دست دشمن آزاد كرد و تا آخر هم آن را حفظ كرد.

بچه‌ها همه خسته بودند، اما خاكريز حفظ شده بود. شهيد بابايي، از خوشحالي، رزمندگان را در آغوش مي‌كشيد. با توجه به اينكه بسياري از بچه‌ها مجروح و يا شهيد شده‌ بودند، دوباره گردان را سازماندهي كرد و خطاب به بچه‌ها گفت: ما مأموريت سختي در پيش رو داريم.

شب دوم از مرحلة دوم عمليات پس از تصرف ايستگاه حسينيه، گردان تا سيل‌بند مرز پياده حركت كرد. بايد تا توپخانه عراق مي‌رفتيم. بابايي به نيروها گفت: تا مي‌توانيد سلاح سبك با خودتان بياوريد، چون سلاح سنگين در مرحلة بعد به درد كار ما نمي‌خورد. وقتي به پشت خاكريزهاي مقر توپخانه عراق رسيديم، شهيد بابايي با فرياد الله‌اكبر و شليك كلت منور، دستور حمله را صادر كرد. در اينجا دست بابايي مجروح شد، اما نگذاشت بچه‌ها بفهمند.

به طرف خرمشهر حركت كرديم. پنج كيلومتري خرمشهر با يك گردان ارتش به طرف دشمن حمله را آغاز كرديم. درگيري شديد رخ داد و عراق لشكرهاي زرهي خود را وارد صحنة نبرد كرده بود و ما با كمبود مهمات، خصوصاً گلولة آرپي‌جي روبه‌رو شديم. دنبال مهمات در ميان خاكريزها مي‌گشتيم. يك نفر سوار بر موتور آمد و خطاب به ما گفت: بچه‌هاي گردان مالك هستيد؟ گفتم: آره. گفت: من زين‌الدين و اهل قم هستم. اولين آشنايي ما با زين‌الدين اينجا بود. گفتم: ما فقط مهمات نياز داريم. زين‌الدين با موتور مهمات مي‌آورد و بچه‌ها تانك‌ها را هدف قرار مي‌دادند. دو روز بعد كه خط شكسته شد، يك هلي‌كوپتر در خط به زمين نشست و بابايي با دستي گچ گرفته از آن پياده شد. گردان را جمع كرد و گفت: يك مرحلة ديگر مانده تا خرمشهر را از محاصره نجات بدهيم. او صحبت مي‌كرد و بچه‌ها از شدت علاقه‌اي كه به او و سخنانش داشتند، گريه مي‌كردند. گردان مالك بايد گلوگاه شلمچه به خرمشهر را مي‌بست. مرحلة سوم عمليات آغاز شد و احمد بابايي نيز با ديگر بچه‌ها فقط در مقابل دشمن مي‌جنگيد. او به عنوان فرمانده گردان و با يك دست تانك‌هاي دشمن را هدف قرار مي‌داد.

تمام بچه‌هاي مالك، يك بازوبند يا زهرا(س) را همراه داشتند. درگيري شديد شده بود و همه به فكر مقاومت بودند. در اين گير و دار، بابايي بر اثر اصابت تير مستقيم به شهادت رسيد، اما نمي‌گذاشتند بچه‌ها از اين خبر، مطلع شوند. چون در اين صورت هيچ روحيه‌آي براي آزادي خرمشهر باقي نمي‌ماند.

خرمشهر آزاد شد و همه از آزادي خرمشهر شادي مي‌كردند؛ اما ما همراه با شادي، از گونه‌هايمان اشك فراق فرمانده‌مان سرازير بود.

متوسليان، بدون مقدمه با «بسم‌الله الرحمن‌الرحيم» سخنراني را شروع كرد. بچه‌ها ذوق‌زده و با چشماني اشكبار به سخنان فرمانده خود گوش مي‌دادند. اول به ذكر اوصاف همت پرداخت و بعد به معرفي فرمانده گردان مالك. اين فرمانده كسي نبود جز احمد بابايي، كلكسيون تير و تركش جنگ و فرمانده شجاع.

بابايي به نيروها گفت: تا مي‌توانيد سلاح سبك با خودتان بياوريد، چون سلاح سنگين در مرحلة بعد به درد كار ما نمي‌خورد. وقتي به پشت خاكريزهاي مقر توپخانه عراق رسيديم، شهيد بابايي با فرياد الله‌اكبر و شليك كلت منور، دستور حمله را صادر كرد. در اينجا دست بابايي مجروح شد، اما نگذاشت بچه‌ها بفهمند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:27  توسط حسین محمد رضایی  | 

روزها يكي پس از ديگري سپري مي‌شوند و مردم هر روز بيشتر از روز گذشته به نظام، انقلاب مهرباني مي‌كنند. انقلاب و مردم يكي شده‌اند. امام اين مرجع عظيم‌الشأن سكان‌دار حركت و اتفاق الهي است.

هر روز بر خيل رزمنده‌ها افزوده مي‌شود و هر كس به دنبال انجام تكليف خود مسئوليتي را بر دوش مي‌كشد و در راهي گام مي‌نهد، و صفحه‌اي را رقم مي‌زند كه در تاريخ ايران به زيبايي آن ايده نمي‌شود.

يكي فرزند دلبندش را راهي ديار عاشقان مي‌كند، ديگري همسر خود را براي دفاع از كيان اسلامي بدرقه مي‌كند. آن يكي آخرين نجواها و آرزوهايش را با پدر در ميان مي‌گذارد، آن سوي دختري با چشمان گريان هم‌مسير پدر مي‌شود، كمي آن سوتر نوزادي براي آخرين بار لب‌هاي گرم پدر را تجربه مي‌كند» خاطرات ديروزم را بار ديگر مرور مي‌كنم، و بر حال دوستاني كه مرا تنها گذاشته غبطه مي‌خورم با خودم مي‌گويم هيچكس فكرش را هم نمي‌توانست بكند كه اين همه اتفاق و اين همه تصوير زيبا روزي تبديل به سرمايه خواهد شد و تكرار آن آرزوي محالي مي‌شود كه بازيگران اصلي آن همه ايثار و فداكاري و مجاهدت امروز هم در گوشه و كنار اين مرز و بوم موجب پيوند نسل اول و دوم و نسل دوم با نسل سوم انقلاب مي‌گردد تا در هر كوي و برزن خميرمايه خانواده‌ها از پسوند ايثارگر،‌ جانباز، خانواده شهيد و رزمنده برخوردار شود. دو دهه از پايان آن روزهاي طلايي مي‌گذرد و سرنوشت اين سرمايه‌ها هم كم‌كم به سرنوشت شهدا تبديل مي‌شوند، گر چه گردآوري آثار دفاع مقدس در همه زمينه‌ها و در بخش‌هاي مختلف فرهنگي به صورت جسته و گريخته صورت مي‌گيرد، اما بايد زمان را از دست نداد و در گردآوري آثار به هر نحوي تعجيل كرد. قبل از آنكه همه چيز از دست برود، منظورم از همه چيز شايد حتي يك كلمه و يا يك اشارة «مادر» و يا «پدر» شهيدي باشد كه پرده از حقيقتي برمي‌دارد كه همة داستان زندگي آن شهيد با آن گره خورده باشد.

چندي پيش با تعدادي مسئولان (نمايندگان مجلس، مديران اجرايي) براي سركشي به خانواده‌هاي شهدا راهي كوچه‌پس‌كوچه‌هاي شهر شديم. به خانه‌اي رفتيم كه دو فرزند خود يعني عباس و ابوالفضل را تقديم انقلاب كرده بود پدر عباس و ابوالفضل روحاني بود و در تربيت فرزندان نهايت تلاش خود را انجام داده بود و هم‌اكنون خود نيز بانگ الرحيل را سر داده و به سراي باقي شتافته است. در خانه تنها مادر پير آن علمدار لشكر خميني با وجود كهولت سن و ناراحتي در ناحية پا پذيرايمان شد، چقدر صميمي و باصفا، ‌با وقار و با صلابت چون مادران همة سرداران و علمداران كربلاي ايران و به ما خوش‌آمد گفت.

با صداي مادر چاي و ميوه، در جلوي مهمانان چيده مي‌شود و صحبت از شهدا به ميان مي‌آيد، از اينكه چگونه شهدا توانستند «ره صد ساله را يك شبه طي كنند. » و مادر به تحسين فرزندان شهيد خود در انتخاب راه درست مي‌پردازد تا اينكه پس از معرفي شهدا توسط نماينده بنياد شهيد، راوي آشنايي بيشتر با شهدا را به مادر محول كرد.

مادر سر سخن را باز كرد و گفت: من سر پيري ديگر ذهنم ياري نمي‌كند تا بخواهم از گذشته بگويم با اين وضع موجود و پاي شكسته كه خودروي سواري در كنار گلزار شهدا به پايم را زد ماههاست كه پاي شكسته را مداوا مي‌كنم ديگر رمقي ندارم كه بخواهم از گذشته بگويم. آنگاه كمي مكث كرد و دوباره گفت: عباس بيشتر بدنبال كمك به اعضاي خانواده و همسايه‌ها و نيازمندان بود و هركس احتياج داشت به كمك او مي‌شتافت.

ابوالفضل هم اهل تهجد و نماز شب بود در سال‌هاي اوليه زندگي خداوند هر چه فرزند به ما عطا كرد پس از مدتي بدليل بيماري از دنيا مي‌رفتند.

تا يك روز حاج آقا گفت: اگر اين بار خداوند فرزندي به ما عطا كند نذر حضرت عباس مي‌كنم وقتي دو تا بچه بدنيا آمدند حاج آقا آنها را نذر حضرت عباس كرد و بچه‌ها ماندند. يكي شد «عباس» و ديگري «ابوالفضل» و سپس آرام گرفت.

هر چه فكر كرد چيزي به مخيله‌اش نرسيد و سكوت بود و سكوت. تا اين كه يكي از نمايندگان مجلس سكوت مجلس را شكست و مادر را خطاب قرار داد كه اين همه مجاهدت براي حفظ نظام و اطاعت از ولايت فقيه بوده...

و مادر دوباره لب به سخن گشود و گفت: «تربيت بچه‌ها و تحويل آنها وظيفه‌اي بود براي ما. حاج آقا هميشه مي‌گفت: بايد بچه‌ها براي خدمت به اسلام در مسيري درست تربيت شوند و الحمدلله آن چه رضاي خدا بود رخ داد هر دويشان در كنار هم به شهادت رسيدند. »

مادر را با همه خاطرات فراموش شده تنها مي‌گذاريم و براي كسي مانند من همين بس بود، «دو برادر با نذر حضرت عباس(ع)» به دنيا مي‌آيند. يكي ابوالفضل مي‌شود و ديگري «عباس» و روزي آنان در كنار هم و در آغوش هم به شهادت مي‌رسند و وقتي پيكر اين دو به نزد پدر و مادري مي‌رسد كه عمري از خدا فرزندي خواسته بودند تا عصاي پيري آنان شوند خدا را شكر مي‌كنند كه به وظيفة خود عمل كرده‌اند و اين يعني همه چيز و معلوم نيست سال ديگر اين مادر هم همين نذر و همين جمله او و پدرش را بر پيكر غرق خون دو فرزندش را به ياد آورد.

غروب طلائيه چون زمان جنگ زيبا و ديدني بود. هشت سال از پايان جنگ مي‌گذشت و مردم در قالب كاروان‌هاي نور براي تجديد عهد با شهيدان در مناطق جنگي حضور داشتند.

كاروان مادران شهدا براي ديدار با جگرگوشه‌هايشان روي سرزمين خونين طلائيه نشسته بودند و يكي يكي راهي سه راهي شهادت شدند.

صحنه زيبايي بود. تو گويي هر شهيدي به استقبال مادر خود آمده بود و مادر و فرزند با هم قدم‌زنان حركت مي‌كردند.

معراج شهدا هم شهداي گمنام را در بر گرفته بود. برنامه ديدار مادران با فرزندان در معراج شهدا تدارك ديده شده بود.

بسياري از مادران از سرنوشت فرزندان خود اطلاعي نداشتند، شهداي حاضر در معراج هم جزو آن دسته از سينه‌سرخاني بودند كه نام و نشان از گمنامي برده بودند.

وقتي همه در معراج شهدا حاضر شدند صداي زيباي قاري و نواي دلنشين قرآن در فضا پيچيده شد. فرياد و فغان مادران چشم به راه به آسمان رفت و تو گويي شهدا نيز همراه با مادران گريه مي‌كردند.

عجب فضايي! زائران سرزمين سينه‌سرخان مهاجر هم زار زار گريه مي‌كردند. تا اين كه مادر پيري از ميان جمعيت برخواست و به سوي شهداي گمنام رفت چشم‌هاي گريان كه در هاله‌اي از اشك صحنه را تار مي‌ديدند او را دنبال مي‌كردند به كجا؟ به كجا؟ رفت و رفت و در ميان شهداي مفقود‌الاثر شهيدي را بغل كرد درست چون زماني كه فرزند جاويدالاثرش را در ايام نوزادي بغل گرفته بود و هاي‌هاي گريه سر داد. صحنه قابل توصيف نبود، فقط ايكاش لااقل ملائك چشمان و گوش‌هايشان را مي‌بستند تا آن صحنه و آن فضاي ضجه زائران را نمي‌ديدند و نمي‌شنيدند. همه با گريه مادر گريه مي‌كردند. مداح آرام آرام كجاييد اي شهيدان خدايي بلاجويان دشت كربلايي را نجوا مي‌كرد. هر كس زير لب نوايي را زمزمه مي‌كرد. جمعيت راه را براي مادران شهدا باز كرد و عصر عاشورايي شد چه عصر عاشورايي گل گم كرده‌ام مي‌جويم او را.

صداي ناله مادران كم‌كم بلند شد و از نواهاي مادرانه يكي با لهجه تركي مويه مي‌كرد:

«بالام لاي‌‌لاي. چه آرام خوابيدي. بعد از 25 سال دوباره قنداقه‌ات را بغل كرده‌ام. آن روزي كه دنيا آمدي و قنداقت كردم سنگين‌تر از الآن بودي. مگر من چه گناهي كردم كه بايد دوباره قنداقه‌ات را بغل كنم.

تازه مي‌خواستم برات زن بگيرم. وقتي بهت گفتم در جوابم گفتي بذار اين دفعه رو به جبهه برم وقتي برگشتم چشم. با اصرار من برات نامزد گرفتم كردم تا شايد پايبند خونه بشي اما نشدي. آن روز كه دنيا آمدي چقدر همه خوشحال بودند و امروز من چشم به راه چقدر دلم برات تنگ شده و هر چه گريه مي‌كنم اما عقده‌ام باز نمي‌شه.

خدايا من بچه‌ام را به تو سپردم و به خاطر تو فدا شد و امروز هم به خاطر تو چشم به راهش نشسته‌ام و به خاطر تو گريه مي‌كنم. بالام لاي‌لاي بالام لاي‌لاي. »

منتظر مانديم تا شايد مادر خاطره‌اي ـ حرفي از فرزندش را بر زبان آورد اما دريغ و صد حيف كه جز قنداقه فرزند و خداحافظي با او چيزي به ياد نداشت، چيزي كه تنها در دل‌مويه‌هاي او خود را نشان داد و بس.

چندي پيش بعد از سال‌ها بي‌وفايي و دوري از دوستان شهيد خود را سرزنش كردم و در يك شب تابستاني راهي منزل شهيد داوود محمدي مي‌شوم و پدر داوود همچنان با صلابت و مقاوم پذيرايمان مي‌شود كنار او مي‌نشينيم.

«اسم داوود را كه مي‌برم اشك در چشمانش حلقه مي‌زند و از گريه او ما هم گريه‌مان مي‌گيرد. » اشك چشمانم را پاك مي‌كنم و به او مي‌گويم: «از داوود بگو» تنها چيزي كه به ياد مي‌آورد رفتن داوود به جبهه است و اينكه چگونه شناسنامه‌ها را به بهانه گرفتن كوپن نفت از مادرش مي‌گيرد و پس از ثبت‌نام براي اعزام به جبهه دوباره آنها را برمي‌گرداند». ساعتي كنار او مي‌نشينيم. پدر از شجاعت و ايثار رزمندگان سخن مي‌گويد و اينكه پس از هجده سال از شهادت داوود هنوز دلتنگ اوست. اينكه بازگشت پيكر پاره‌پاره‌اش پس از هشت سال بهانه‌اي است براي گريستن او بر سر مزار داوود و اينكه وقتي كسي را چون مي‌بيند به ياد داوود مي‌افتد كه اگر داوود بود...

مي‌گويد اگر فرزندان ما رفتند فقط براي اين بود كه حرف امام زمين نماند. مگر ما از امام حسين(ع) بالاترين كه نخواهيم كاري بكنيم. امام حسين(ع) همة هستي خود را فداي اسلام كرد. از خدا مي‌خواهم كه اين هديه را از ما هم قبول كند.

مي‌گويد: خيلي دلم مي‌خواهد يكبار هم كه شده به ديدن آقا بروم و از نزديك زيارتش كنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:25  توسط حسین محمد رضایی  | 

در ميان گرد و خاك روستا خط اتوي لباس و واكس كفش‌‌‌هايش چشمگير بود. ماه رمضان كه مي‌‌‌شد مسجد پاتوق بسيار خوبي بود. از هر محله چند تا جوان بودند. بعد از نماز ظهر و عصر از مسجد بيرون نمي‌‌‌رفتند. همه دور كريم حلقه مي‌‌‌زدند. آنقدر دل‌‌‌نشين براي بچه‌‌‌ها حرف مي‌‌‌زد كه بسياري از وقت‌‌‌ها نماز ظهر و عصر بچه‌ها به نماز مغرب و عشا وصل مي‌‌‌شد.

اگر داخل مسجد هم نمي‌‌‌ماند در حياط مسجد و در كنار مزار دوستان شهيدش، بچه‌ها دور او حلقه مي‌‌‌زدند. امكان نداشت هواي زيارت به قم يا مشهد داشته باشد و دوستان همراهي‌‌‌اش نكنند. وقتي به قم مي‌‌‌آمد در منزل يكي از دوستان طلبه ساكن مي‌‌‌شد و به عنوان يك زائر واقعي تمام وقت را در حرم حضرت معصومه(س) مي‌‌‌گذراند.

اگر اراده مي‌كرد براي تحصيل و يا كار به خارج از كشور اعزام شود مشكلي سر راهش نبود، اما هيچ‌‌‌گاه به امكانات مادي كه مي‌‌‌توانست خيلي از مشكلات او را حل كند، فكر نمي‌‌‌كرد و ترجيح مي‌داد، چون بچه‌هاي ديگر زندگي كند و به جاي مال و دارايي، توكل و توسل، كار خودش را بكند.

با كاروان سپاهيان محمد(ص) عازم جنوب شد. جمعشان جمع بود و همه دوستانش در اين راه همراهش بودند. گردان امام رضا(ع) و با حضور اكثر بچه‌‌‌هاي گردان كه از قديمي‌‌‌هاي جنگ بودند. همين به او نيرويي ديگر مي‌بخشيد.

هيچ‌‌‌كس فكرش را نمي‌‌‌كرد بسياري از جمعي كه او در ميانش بود به شهادت برسند. تقدير، شهدا را انتخاب كرده بود. عبدالحسين يعقوبي، حسين مرانلو، مهدي محمدرضايي، حشمت‌‌‌الله محمدي، اقتدار تاري‌‌‌وردي و احمد عليرضايي، از شهداي گردان و از دوستان كريم بودند.

خيلي از بچه‌ها رداي شهادت به تن كرده بودند. كادر گردان يازهرا(س) پس از كربلاي چهار، گردان امام رضا(ع) را تحويل گرفتند و گردان با نام يازهرا(س) در عمليات شركت كرد. چند روز قبل از عمليات، نيروهاي گردان امام رضا(ع) به خط شدند. عكاس لشگر هشت نجف اشرف بايد عكس همه اعضاي گردان، از فرمانده تا تك‌‌‌تيرانداز را مي‌‌‌گرفت تا سندي براي نسل‌هاي آينده باقي بماند.

بچه‌‌‌ها يكي‌يكي عكس مي‌‌‌انداختند و بعضي‌‌‌ها با دوستانشان عكس دسته‌‌‌جمعي مي‌‌‌گرفتند. نوبت به او رسيد. به كريم اصغري و اقتدار تاري‌‌‌وردي كه هر كدام يك عكس تكي انداختند و بعد هر دوتايشان كنار هم ايستادند تا عكاس به خود بيايد، آماده بودند؛ چهره‌‌‌هاشان روبه‌‌‌روي هم و نگاه‌‌‌ها پر معني. اين آخرين عكس اين دو باهم بود. عكسي كه مي‌رفت زينت‌بخش خانه‌‌‌ها و كوچه‌‌‌ها روي طاقچه‌‌‌ها و روي ديوارها باشد و تا پايان جنگ جزء عكس‌‌‌هاي ماندگار تبليغات لشگر هشت نجف در پادگان خاتم‌‌‌الانبيا باقي بماند.

برادر رحيمي مقدم از لحظات آخر زندگي شهيد كريم اصغري چنين مي‌‌‌گويد:

ـ شب اول عمليات كربلاي پنج، وقتي گردان به ستون يك به سمت شلمچه حركت مي‌‌‌كرد، همراه كريم بودم. عمليات كه شروع شد، بچه‌‌‌ها با بيل، شروع به ساختن خاكريز و درست كردن سنگر شدند تا جان‌‌‌پناهي داشته باشند. كمي جلوتر خاكريز نيمه‌‌‌كاره‌‌‌اي احداث شده بود كه به دستور فرمانده گردان، رزمنده‌‌‌ها در آنجا پناه گرفتند. همزمان با اين تلاش بچه‌ها، آتش متقابل ما و دشمن ادامه داشت و درگيري تا صبح ادامه داشت. پس از اذان صبح بچه‌‌‌ها يكي يكي وارد سنگري كه مخصوص نماز خواندن بود، مي‌‌‌شدند و به نوبت جاي خود را به ديگري مي‌‌‌دادند.

كريم اصغري در كنار من در داخل سنگر نشسته بود. مابين من و او يك نخل نيم‌‌‌سوخته بود. كريم پاهايش را در بغل گرفته و رو به قبله نشسته بود. غرق در تفكر بود. حال و هواي عجيبي داشت. به شوخي گفتم: دلت براي خونه تنگ شده؟ خنديد.

در چهره‌‌‌اش شهادت را مي‌‌‌ديدم، آناني كه در جبهه بودند، مي‌فهمند كه من چه مي‌گويم. دوست داشتم باهم هم‌صحبت شويم، اما از طرفي ديگر نمي‌خواستم خلوت عاشقانه و عارفانه‌اش را بر هم بزنم.

صفر تاري‌‌‌وردي مشغول اداي نماز صبح بود. وقتي نمازش تمام شد و مي‌‌‌خواست جانمازش را جمع كند، كريم گفت: بذار باشه، مي‌‌‌خوام نماز بخونم. اين در حالي بود كه خمپاره مثل باران، از آسمان مي‌‌‌باريد و هر لحظه يكي از رزمنده‌‌‌ها را در خونشان رنگين مي‌كرد.

كريم وارد سنگر نماز شد. نمي‌دانم چه چيزي باعث شد كه حواسم جمع كريم باشد و در تماشاي او پلك‌هايم را به هم نزنم. الله‌‌‌اكبر را گفت و نماز را به صورت ايستاده اقامه كرد. به قنوت رسيد، دست‌‌‌هايش را بالا گرفت كه خمپاره شصت از راه رسيد. بچه‌‌‌ها همه نيم‌‌‌خيز شدند و خود را به زمين رساندند. صداي انفجار با صداي كريم درهم آميخت. سه بار كريم فرياد زد «يا زهرا(س)، يا زهرا(س)، يا زهرا(س)». خمپاره درست در ميان دو دستش فرود آمده بود.

اقتدار را از كودكي مي‌‌‌شناختم. پدرش كشاورز بود. او نيز همراه و همگام پدر بود. با اينكه تفاوت سني ما زياد بود، اما با آن چهره مهربانش هميشه مثل يك دوست با ما برخورد مي‌‌‌كرد.

موتور تريل 125 زرد رنگش را هر روز غروب در كوچه ـ پس‌كوچه‌‌‌هاي روستا به حركت درمي‌‌‌آورد. ما نيز در گردش روزانه‌‌‌اش شريك بوديم و گاز موتور در روستا و هياهوي بچه‌ها و شيطنت‌‌‌هاي زياد ما آسايش را از مردم گرفته بود. برادرم حسن، شريك هميشگي خراب‌‌‌كاري‌‌‌هايم بود.

پدر براي اينكه آن روز گرم و طاقت‌فرساي تابستان را بتواند كمي از مزاحمت‌‌‌هاي ما در امان باشد، گفت: اگر امروز بعدازظهر آرام باشيد و استراحت كنيد، فردا شما را به مسافرت خواهم برد.

مزد آرامش آن روز ما مسافرت كرج بود و ما پس از گردش چند ساعته در شهر كرج به خانه بازگشتيم و شيطنت‌هاي ما ادامه داشت. طبق معمول تنبيه در كار نبود، اما نگاه چشم‌‌‌هاي آبي كار خود را مي‌‌‌كرد. ما از پدر جا مانديم، اما مثل هميشه تريل 125 اقتدار به فرياد ما رسيد.

آن‌روز در روستا اقتدار مرا همراه خود برد و نگذاشت در جاده جا بمانم، اما كربلاي پنج مرا و ديگر دوستان را جا گذاشت و تنها با كسي رفت كه با او عكس گرفته بود؛ كريم.

هر دو در كربلاي پنج جاودانه شدند و در گلزار شهداي شهر آرام گرفتند و من در جاده زندگي به پيش مي‌روم تا شايد شبي در رؤيا مرا سوار موتور خود كند و به نزد كريم ببرد تا راز رسيدن به حقيقت نماز عاشورايي را به من بياموزد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:7  توسط حسین محمد رضایی  |